ای کاش...
ای کاش مجید با آمنه چنین نمی کرد...
ای کاش بهاره مسافرت نمی رفت...
ای کاش بهاره زنده بود تا ببیند آمنه چگونه از قصاص گذشت...
ای کاش...
بهار عزیزم ُ کاش ثمره ی تلاش هایت را می دیدی...
بهار عزیزم...
ای کاش مجید با آمنه چنین نمی کرد...
ای کاش بهاره مسافرت نمی رفت...
ای کاش بهاره زنده بود تا ببیند آمنه چگونه از قصاص گذشت...
ای کاش...
بهار عزیزم ُ کاش ثمره ی تلاش هایت را می دیدی...
بهار عزیزم...
گاهی کلی مشغله دارم که نمی رسم برنامه هام رو انجام بدم...
گاهی به فکر زندان که میافتم ، امیدم رو برای انجام هر کاری از دست می دم...
و بعد گاهی وقتی می بینم که به دلایل موجه و غیر موجه گوناگون ، کارهام رو انجام ندادم ، کلی استرسی می شم و بی خوابی دیوونه م می کنه و کلی عذاب وجدان می گیرم و...خیلی ناامید می شم... نا امید و بی انگیزه...
الان از اون وقت هاست که حوصله ی نفس کشیدن رو هم ندارم...
خوش حالم که خواننده نداره وبلاگم ، چون از غر زدن در انظار عمومی در این اوضاع و احوال که همه نیاز به روحیه گرفتن دارن ، بیزارم....
«همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست...»
نه این عشق مگسی و ذوب شدگی ادبیات کلاسیک رو
«به خدا اگر به دردم بکشی که بر نگردم
کسی از تو چون گریزد که تواش گریز گاهی»
نه اون پناهگاهی بودی که سعدی می خواست ، نه اون چیزی که باعث شکوفایی و پیش رفت می شد، تو کلن چی بودی؟!
تو فقط یه آغوش بودی که وقت خواب ، حجم تخت رو پر کنه و بتونه گاهی پتو خوبی باشه برام وقتی که سردم می شه...
خیلی افسانه سرایی کردم از آغوشت...اما یه وقتی چشمام باز شدو دیدم اون آغوش بزرگی که همیشه کلی تعریفشو می کردم ، یه آغوش برای هیچی بود ، در واقع فقط بود که باشه...
آغوشت جدن نه گریز گاه بود و نه پناهگاه...
نمی دونم...شاید عادت بود!!!
هوم؟
همیشه بلیط اتوبوس که نداشتم ، قبل از سوار شدنم به راننده اطلاع می دادم و بهش می گفتم از داخل بلیط می گیرم و بهت می دم.
خوب این یه کار خیلی طبیعی بود ، خیلی هم اتفاق افتاده بود که بقیه از من بلیط بگیرن....
منتظر اتوبوس ایستاده بودم ، اما هر خطی می آمد جز خطی که من می خواستم.
نگاهم به سمت پسر کوچکی جلب شد که داشت با تمام توان بازی گوشی می کرد. و بعد ناگهان هوسش کرد که از تیر چراغ برق بالا برود ، بعد زنی وارد صحنه شد که مادربزرگش به نظر می آمد ، با خونسردی و کمی بی خیالی ، به پسرک می گفت: نکن ، الان برقت می گیره...
و پسرک بی آن که بخواهد بشنود ، به کارش ادامه می داد. ناگهان زن با عصبانیت رو به پسرک کرد و گفت: ایشالاه برقت بگیره ، بمیری مامان جان!
خوب هر چی تو ذهنم ، گفته ی زن را بالا و پایین کردم ،دیدم گوینده نمی تواند مادربزرگ باشد ، مادربزرگ سرش هم برود، نوه ش را نفرین نمی کند، پس شاید مادر پسرک است و پسرک ته تقاری و دوست ایام میان سالی! پسرک است. هنوز داشتم ماجرا را آنالیز می کردم که زن طوری که می خواست کودک را بترساند داد زد :آمد ! آمد!
و پسرک با آخرین توانش دوید و پشت زن قایم شد ، حالا مردی با کپه ی انبوهی از موی مشکی و شبیل های پر مشکی وارد صحنه شد. آن قدر جوان بود که پدر کودک به نظر برسد.
مرد قصد داشت کودک را کتک بزند ، اما کودک پشت مادر ماند و پدر تهدیدش کرد.
داشتم کم کم به این نتیجه می رسیدم که زن ، مادر کودک است و مثل خیلی از زن های میان سال دیگر ، پیر تر از شوهر خود به نظر می رسد.
و این بار دلیلش را با چشم خودم دیدم ، دلیل این که زن ها گاهی خیلی پیرتر از سن خود به نظر می رسند...
مرد رو به زن کرد و گفت : بلیط که نداریم ، پس چطور سوار اتوبوس می خواهیم بشویم؟!
زن: خوب به راننده پول می دیم ، یا از تو اتوبوس از بقیه می خریم.
مرد : احمق! پول نمی گیره.
زن (بی آن که بخواهد بشنود احمق خطاب شده و با همان لحن قبلی): من همیشه این کارو می کنم!
مرد (فریاد می زند و هیچ شرمسار نیست) : مادر ج ن د ه ، اگه قبول نکنه چی؟!
زن (باز هم نمی شنود یا نمی خواهد بشنود یا آن قدر شنیده این قبیل توهین ها را که برایش طبیعی شده): من قبلن هم بهش پول دادم!
مرد راهش را می کشد و می رود...
زن اول عکس العملی نشان نمی دهد اما ناگهان دنبالش راه می افتد و داد می زند: اصغرآقا! دیر شده! کجا می ری؟ داری به خاطر یه بلیط تا خونه بر می گردی؟
مرد:مادر ج ن د ه ، می گم بلیط نداریم.
زن:تو اصلن مطمئنی بلیط داری که داری برمی گردی این همه راهو؟!
مرد: بله ، تو کیفم داشتم
من (تو دلم) : خوب بی جا کردی که نیاوردی پس...
زن : دیر می شه
مرد (داد می زند بی مهابا) : زنیکه ی مادر ج ن د ه ، حالیت می شه؟ بلیط نداریم!
و زن بی هیچ حرفی از مرد رو برمی گرداند و دست پسرش را می گیرد و به ایستگاه بر می گردد و باند با خود می گوید : من باید برم ، باید برم!
اما حرف از دهنش در آده و نیامده ، دوباره بر می گردد و دنبال مرد می دود و داد می زند:اصغرآقا ، اصغر آقا... صب کن...کلید دست منه...کلید مداری...اصغر آقا...اصغرآقا...
اتوبوس می آید و سوار می شوم...
با خودم فکر می کنم که زن چطور می تواند آن حرف ها ، توهین ها ، آن رفتار موهن ، و آن همه خشونت را تحمل کند ،و باز با خود فکر می کنم که من اگر بودم تاب نمی آوردم و اگر مرد را نمی کشتم ، حداقل خانه را ترک می کردم و طلاق می گرفتم و ...
اما...
چه کسی می داند من اگر به جای او بودم ، چه می کردم!
آیا موقعیت هایی دیگری در زندگی من نبود که دوستانم می گفتند ما اگر به جای تو بودیم ، چنان می کردیم و چنان؟! و من می گفتم :"نه، این طور قضاوت نکنی، اگر تو موقعیت من بودین ، همون کار منو می کردین ، چون واکنش دیگه ای رواز خونواده و جامعه تون ، در عمل ، یاد نگرفتین ، مثل من...
تفاوت از حرف تا عمل ، از زمین تا آسمونه...
زبون ما، از قسمت شخصیت ایده آل مورد نظرمون پر می شه از حرف ، اما هیچ کدوم این حرفا تو عمل ،به هیچ کار ما نمیان... ما هیچآموزشی برای عمل کردن به این حرفا ندیدیم"
خشونت طبیعی می شود به تدریج و چیزی که قبلن فکرش را هم نمی کردی برایت اتفاق بیافتد، اتفاق میافتد ، و آن چنان آرام و خزنده به آن خو می کنی (یا خودت را مجبور می کنی به آن خو کنی و جزئی از حقیقت زندگی ات می پنداری اش، چون جز این چیز دیگری نیاموخته ای) که کم کم دیگر نمی بینی اش.
آن زن هم روز عروسی اش ، در لباس سفید عروس، وقتی داشت از آیینه ی سر سفره ی عقد ، به همسرش نگاه می کرد، بهترین رویاها را برای خودش داشت می بافت و فکر این روزها را نمی کرد ، اما حالا به این شرایط خو کرده است...
همان گونه که من الان به شرایطم خو کرده ام...
سئوال بزرگی ست در ذهنم که من اگر به جای زن بودم، کار دیگری غیر از کار زن انجام می دادم؟!
پ.ن : عجب پر نویسی کردم ها...
نظر لیلای عزیز خیلی برام جالب بود.
می خواستم همه ی این 16 روزی که برای خشونت در نظر گرفته بودند از 25 نوامبر به این ور رو دست کم روز در میون ، وبلاگم رو با خاطرات خشونتی که داشتم ، به روز کنم ...
اما برام از همه آسون تر ، بیان این دست از خاطرات بود که تو مطلب قبلی م ذکر کردم.
نمی گم این ها کم من رو عذاب می ده و یا چون خیلی زیاد اتفاق افتاده برام طبیعیه ، اما ماجرا اینه که خشونت های رفتاری و اجتماعی برام سخت تر بود ، و به زبون آوردنش هم سخت تر بود.
برام خیلی سخت بود که مثلن خشونت هایی که تو رابطه م با دوست پسرم به من اعمال شده بود و برای خیلی ها طبیعی بود و شاید به گمون خیلی ها اصلن خشونت به نظر نمی رسید (یحتمل چون انقدر که عمیق و با پیشینه ی طولانی اجتماعیه)رو بیان کنم.
«من خیلی ساده بودم که اون اوایل درک نمی کردم وقتی ما داریم از هم جدا می شیم و بر می گردیم به خونه هامون بعد از ملاقات، اون صبر می کرد تا من اول سوار تاکسی بشمو درو برام ببنده و بعد خودش بره تاکسی بگیره ، چه نتیجه ی مهلکی در آینده ی رابطه خواهد داشت.
از این کارش هیچ وقت خوشم نمی اومد و به شوخی و جدی می گفتم بابام شدی؟!
اما جدن نمی فهمیدم باید خیلی جدی تر از اینا اعتراض کنم!!!
اون این کار رو برای ابراز محبت می کرد که یعنی چون دوستت دارم ، باید مراقبت باشم ( چون پسرم و پسر ها باید مراقب دختر ها باشند!) ، البته دلیل اصلی ش قطعن دوست داشتن نبوده ، از همون صدها سال پیش ، این اسم زیبا رو ، روی کنترل طرف مقابلشون گذاشتند ، و دیگه ما امروز یادمون رفته اصل ماجرا رو.
همین محبت های کوچیک و تاکسی گرفتن و زمان نشستن توی تاکسی خانوما مقدم تر هستند(البته به شرطی که یا خالی باشه ، یا مسافر کناری زن باشه)و این حرف ها عاقبت به کنترل های شدید رسید.
به این که کجایی این وقت شب؟!
و وقتی اعتراض می کردم می گفت خوب نگرانتم ...
همین اسم های زیبا و فریبنده روی کنترل هایی که روز به روز دائمن دایره ش تنگ تر می شد ، جدن کم کم من رو از پا درآورد.
من اعتراف می کنم از پا دراومدم.
من به خونواده م چنین اجازه ای رو ندادم ، اما دوست پسرم خیلی آروم آروم ، اومدو به جای والدینم نشست و نقش مراقبتی اون ها رو گرفت.
این روزها ،هرچی که داریم به 25 نوامبر (4آذر)،روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان نزدیک تر می شیم ، تعریف از خاطرات خشونتی که به ما به عنوان یک زن روا داشته شده ، به طرز عجیبی رو به افزایش هست.
و غمگین تر از همه اینه که تو یه جمع 12_13 نفری همه یک سری خاطرات مشترک داشتیم!
تعرض های کلامی و جسمی و جنسی در خیابان!
از این بگیر که هر مدل پسری در هر رده ی سنی به خودش اجازه می ده هر حرفی که می خواد رو به زبون بیاره برای آزار تو و البته حال کردن از این کار و احساس خفن بودن و اینا... تا تمام تعرض های جسمی و جنسی که مخصوصن توسط موتور سوار ها به ما می شد.
اولین خاطره ی تعرض خیابانی م مربوط به 13 - 14 سال پیشه ، وقتی که نوجوون بودم هنوز، و زیادی ساده و خام.
یادمه که دم غروب تو یه کوچه ی تنگ و باریک داشتم دنبال یه آدرس می گشتم ، آدرس خونه ی دوست خواهرم که برم اون جا پیش خواهرم ، وجود یک پسر نوجوان دوچرخه سوار اون جا اصلن برام تهدید به حساب نمیومد ... تهدید به حساب نمیومد تا این که اون جا اون پسر غافل گیرم کرد و پستان های نوجوان نارس م رو آن قدر بد فشرد که هنوز هم از یادآوری دردش هم بدنم فشرده می شه ، هم قلبم ، هم روانم!
همه ی این اتفاق در کم تر از یک دقیقه رخ داد ، اما تاثیرش تا یه قرن دیگه هم اگر زنده بمونم با منه...
و این اتفاق آن قدر برام تکرار شده تا حالا که وجود یک پسر بچه ی 12_13 ساله هم برام وحشت انگیزه تو کوچه!
و خود کوچه هم ازون چیز هایی هستش که کلن بهش فوبیا دارم...
نمی دونم...
اما خیلی غم گینه که همه ی ما زن ها تو این مملکت و جوامعی از این دست ، چنین خاطرات مشترکی داریم.
این طوری تو هم سهیم شدی تو این بهت و تعجب...
(من شرمنده م ، نمی دونم چه اصراری بود که تو هم بدونی)
هنوز از اون روز یادمه که گفتی آزیتا زنگ زده بهمون و گفته که می خواد تو کمپین فعالیت بکنه...
اما خودکشی آزیتا تنها دلیل سرگردونی و ناراحتی خارج از تصور این روزام نبود...
مصاحبه ی دوست دختر امیر جوادی فر ،لبخند ، رو که خوندم و هر لحظه که خودمو به جای اون گذاشتم ، همه ی قلبم آتیش گرفت...
تغییر برای برابری - سایت ها را می گردیم، از لحظه ای که خبر را شنیده ایم سایت ها را به دنبال اسمت به دنبال نشانی از تو می گردیم که نشانی، کم پیدا ست ، مثل رد پاهایت روی برف روزی که از خانه فرار کردی و ده ساله بودی که لابد توی برف گم می شده اند یا روی سنگلاخ کوه یا زیر تابش آفتاب در دشت که نمی دانم چه فصلی بوده، فصل رفتنت را انگار اما رقم می زنند که تابستان باشد، می گردیم باز که نشانه هایت را کنار هم بچینیم ببینیم محارب خدا چه شکلی بوده، چه کرده در کدام دادگاه به کدام نشانی، محاربه اش ثابت شده باز هم رد پایت گم شده، رد پایت حتی در دادگاه هم نیست که چند دقیقه ای بیشتر مهمانش نبوده ای که لابد محاربه از قیافه ات می باریده و نیازی به اثبات نداشته. پدرت صدایش لرزیده وقتی که گفته تو موقع فرار سواد نداشتی ، با دست های کوچک ده ساله ات کار خانه می کردی، مثل هزاران زن بی نشانی دیگر، تو هم بی نشان بودی، پی نشان یافتن به کوه زدی یا چه؟ نمی دانم اما امروز هم که قرار گذاشته اند تا طناب دار زندگی 27 ساله ات را پایان دهد هنوز نشانی از تو نیست.
هیچ کس وکیل تو نیست، آنکه بنا را بر ناپدید کردن تو از حیات گذاشته، نشانه هایت را پاک کرده اند، اجازه نداده اند حتی وکیلی که خواسته ای دستش به پرونده تو برسد، هیچ ردپایی به تو نمی رسد، نوشته اند فعالیت تبلیغی می کرده ای، نوشته اند در راه خانه ات دستگیر شده ای وقتی می خواستی به روستایی در ماکو بروی ، همانجا که روزی از آن گریختی، کجایی دختر؟ محاربه ات با خدا بود یا با زندگی که در آن برایت نشانه ای نبود، محاربه ات با سرنوشتت بود؟ زندگیت ردپاهای شیرین را به خاطر می آورد، شیرین که ردپای آخرش در بهار جاودانه شد، شیرین که می خندد از درون قاب عکس.
ما می خواهیم که تو زنده بمانی، می خواهیم که نشانی هایت کامل شوند، می خواهیم نبرد تو با زندگی و سرنوشت زنانی که محکوم به بی سوادی بودند ، برگ آخرش چوبه ی دار نباشد، ما می خواهیم همه قوای زنانه ات را به کار گیری، زنده بمان زینب! زنده بمان و به روستایت بازگرد، این بار نه در حکم زنی بی سواد و جارو به دست با کوهی از آرزوهای برآورده نشده، بازگرد با شیپور تغییر.
ما می خواهیم که تو زنده بمانی، ما می خواهیم که اعدامت نکنند، می خواهیم که تو و همه ی زنان آن روستای کوچک دوباره امید به زندگی را احساس کنند، زینب ما با تو می مانیم تا آخرین لحظه، هرچند که دستمان خالی است و دل هایمان دل دل نتوانستن می کند، از همه ی سازمان های داخلی و بین المللی حقوق بشری که جان دختر 27 ساله برایشان مهم است، از قاضی آخر، آخری نفری که می تواند مانع مرگ تو شود، می خواهیم ما را در رسیدن به آرزویمان کمک کنند، ما می خواهیم که زنده بمانی زینب جلالیان.
برگرفته از سایت تغییر برای برابری_کمپین یک میلیون امضا